سختی ها رو به جون خریدم تا از اصولم برنگردم، تا جلوی کسی تعظیم نکنم، تا دست کسی رو نبوسم، تا مردونگیم رو به حراج نذارم، تا خداوند رو ناراحت نکنم، تا بتونم آدم با شرافت و با عزتی باشم.

مجله اینترنتی برترین ها





همشهری تماشاگر: در فضایی تقریبا مه آلود که شاید بهتر باشد آن را وهم آلود بنامیم، در گوشه ای دنج چند نفر نشسته اند. گویا با هم صحبت می کنند. دوربین آرام آرام به سوی آنها حرکت می کند. نماها آنقدر نزدیک فیلمبرداری می شوند که حرکت مه از جلوی عدسی دوربین را می توان دید و حتی یکی دو شاخه تازه رسته سبز را که از جلوی دوربین عبور می کنند، می توان مشاهده کرد.

آرام آرام دیده ها ملموس تر می شوند. حالاتی از شک و تردید در نزد تماشاگران به وجود می آید. «اینها کیستند؟ چرا اینها نشسته اند؟ درباره چه موضوعی صحبت می کنند؟»

روایت های نانوشته؛ از حجازی تا روح الله داداشی

اینها فقط تعدادی از سوالات است که نزدیک شدن آرام دوربین به افراد در فضای مه آلود، در ذهن تماشاگران ایجاد می کند و بر وهم آلود بودن فضا می افزاید. چرخش ناگهانی و 360 درجه ای دوربین همراه با اوج گرفتن آن با سرعت تمام، اگرچه فاصله را با آن جمع زیاد می کند اما این امکان را هم به وجود می آورد که همه آنها در یک نما دیده شوند.

حالا دوربین در محور عمودی به سمت پایین حرکتی شتابان می گیرد و در یکی دو متر بالای سر افراد نشسته، متوقف می شود. هنوز هم می توان همه آنها را در یک نما و البته به شکلی واضح تر دید.

موسیقی متن به نوعی تداعی کننده استفاده از کلاویه های مبهم است و تماشاگر را به یاد فضای تشییع جنازه های خارجی می اندازد، جایی که کالسکه ای بسته شده به دو اسب سپید، تابوتی را در فضایی غمگین به سوی گورستانی سبز و خرم می برند. حالا قدری از ابهام فضای موجود کاسته می شود و جای خودش را به رمزآلود بودن می دهد. «اینجا کجاست؟ این افراد کیستند؟...» این سوالات همراه با موسیقی متن بار دیگر در ذهن مخاطب تکرار می شود.

به یکباره دوربین از نمای بسته روی شانه یک مردِ نشسته که قدری خم شده و ساعد دست هایش را روی عضلات ران هایش گذاشته قرار می گیرد. او جثه ای نسبتا معمولی دارد اما نحوه نشستن اش نشان می دهد که فردی چالاک بوده. پیراهن ورزشی آبی رنگش همراه با شماره درج شده پشت او، تماشاگر را به یاد اسطوره بزرگ فوتبال ایران، مرحوم ناصر حجازی می اندازد.

روبروی او و در نمایی مشابه اما از مقابل، مردی قوی جثه نشسته و دوبنده روی تنش هرگز نمی تواند عضلات قوی او را پنهان سازد. او کشتی گیری است ظاهرا مقتدر که خطوط روی پیشانی و ابروان مردانه اش، بیش از هر کس دیگری، مرحوم علیرضا سلیمانی، کشتی گیر افتخارآفرین ایران در سنگین وزن را به یاد می آورد.

دوربین قدری می چرخد و تصویری از جوانی تنومند با لبخند همیشگی و البته جذاب را نشان می دهد. لباس گشادی بر تن دارد و برآمدگی های روی شانه هایش همراه با عضلات قدرتمند دست ها و البته بیش از هر چیز دیگری؛ لبخند شیرینش چهره به یادماندنی مرحوم داداشی، قهرمان بلندآوازه بدنسازی و مسابقات قوی ترین مردان ایران را در خاطره ها متبادر می سازد.

اما ... این یکی کیست؟ مردی کهنسال، قدری افسرده و با موهای کاملا سپید. او چرا نمی خندد؟ چقدر شبیه تومیسلاو ایویچ فقید، سرمربی سابق تیم ملی فوتبال ایران است!

از این به بعد کلوزآپ های عجیب و غریب که گاهی نیم تنه بالایی افراد را نشان می دهد و در سخاوتمندانه ترین حالت، نمایی بسته از یک فرد نشسته را به تصویر می کشد، مخاطب را تا پایان به تماشا فرا می خواند.

حالا دیگر صدای راوی هم قطع می شود و از موسیقی متن هم دیگر خبری نیست. پس بهتر است ما هم با گفتگوی آنها همراه شویم تا بدانیم این افراد کیستند، درباره چه موضوعی صحبت می کنندو اینجا کجاست؟!

حجازی؛ مردی که عزتش را حراج نکرد

دوستان من نمی دونم این دعئنامه هایی رو که دستمونه، چه کسی برامون فرستاده اما حالا که قراره درباره داستان زندگی مون توی دنیا نظر بدیم، من چند کلمه ای حرف می زنم. البته قبلش از همه شماها که اجازه دادین من اول صحبت کنم خیلی ممنونم.

روایت های نانوشته؛ از حجازی تا روح الله داداشی

حقیقت اینه که اگه قرار بود من در دوران زندگی، کتاب خاطرات یا زندگینامه ام رو بنویسم، خیلی حرفا برای گفتن داشتم. البته شنیدم که بعد از مرگم یک کتابچه دباره زنندگی من نوشته شده که ظاهرا کامل نبوده و دستشون هم درد نکنه. خبر هم دارم که خونواده ام دست به کار شدن تا یک کتاب کامل تری رو درباره من منتشر کنن. اونا هم دستشون درد نکنه اما قرار بود خودم قلم دست بگیرم و بنویسم، شاید چیزهایی رو می نوشتم که هرگز کسی الان توی دنیا به فکرش هم نرسه. البته می دونم به قول ورزشی ها خیلی حاشیه درست می شد!

من توی کتابم بعد از اینکه می نوشتم کی هستم، کجا به دنیا اومدم و در چه باشگاه هایی توپ زدم، از دوتا عشقم حرف می زدم؛ عشق اولم که خونواده ام بود و واقعا دل کندن از اونا و اومدن به این دنیا برام سخت بود. عشق دومم هم که استقلال بود و پیراهن آبی خوشرنگش. آخ که چقدر دلم هواتو کرده استادیوم آزدی، تماشاگرهای دوست داشتنی، چاله چوله های توی شیش قدم! یادش به خیر!

از استقلال و تیم ملی که خیلی حرفا برای گفتن و نوشتن دارم اما شاید باورتون نشه که یه بخش ویژه رو می ذاشتم واسه دوران حضورم توی تیم محمدان بنگلادش! شاید خنده دار به نظر برسه اما اونجا من بازم به پست پرسپولیسی ها خوردم، البته با تیم محمدان. من اول بازیکن این تیم بودم و بعد هم شدم مربی اون. یادم هست توی جام آسیا خوردیم به پرسپولیس.

خب اون زمان، اولین تجربه دوران مربیگری من توی محمدان بنگلادش بود، نقطه اوجش هم زمانی بود که سال 67 پرسپولیس رو بردیم و صعود کردیم به یک چهارم نهایی.

رییس باشگاه محمدان قبل از بازی حسابی خودش رو باخته بود. اومد پیش من و گفت که می خوام بیام رختکن به بچه ها بگم کمتر گل بخورن تا آبرومون نره! من هم گفتم «می خوای بیای روحیه بچه ها رو تضعیف کنی؟ لازم نکرده!» واسه همین خودم به رختکن رفتم و گفتم «بچه ها من پرسپولیس رو می شناسم. اصلا تیم نیست!» با همین حرفا هم تیم رو فرستادم توی زمین. خب نتیجه اش رو هم که همه دیدن! کُری خوندن از این دنیا هم عجب طعمی داره ها!

موضوع دیگه ای که دوست دارم حتما در موردش بنویسم، چیزیه که همه عمرم بهش وفادار بودم. منظورم حفظ عزت نفسه. اتفاقا اینجا هم این موضوع خیلی مهمه. اصلا ارزش که می گن، یکی همین عزت نفسه. اصلا چرا راه دور بریم؟ همون دورانی که توی محمدان بودم هم اینطوری بودم. یادمه که روزهای اولی که توی هند و بعدش هم توی بنگلادش بودم، فقط می تونستم روزی یه وعده شکمم رو سیر کنم. اون هم نه با غذای خوب؛ نه. باور کنین با نون یا موز که ارزون بودن. این سختی ها رو به جون خریدم تا از اصولم برنگردم، تا جلوی کسی تعظیم نکنم، تا دست کسی رو نبوسم، تا مردونگیم رو به حراج نذارم، تا خداوند رو ناراحت نکنم، تا بتونم آدم با شرافت و با عزتی باشم.

سلیمانی؛ آقای دنیا و نوچه زورخونه

حرفای ناصرخان مثه همیشه جذابه. من که فکر می کنم اگه این حرفا چاپ بشه، خیلی ها رو به فکر میندازه. بهشون یاد می ده که زندگی فقط پول نیست؛ هر چند که توی ورزش کشتی اصلا پول نبود که ما کشتی گیرها بخوایم پولکی بشیم. آخرش هم که دیدین من چه جوری تموم کردم و اومدم اینجا!

روایت های نانوشته؛ از حجازی تا روح الله داداشی

اصلا قصد ندارم از این فرصت استفاده کنم و درد دلامو بگم اما اگه قرار بود من کتاب خودمو بنویسم، اول از همه به اسم اون فکر می کردم. اسمش رو می ذاشتم «داستان نوچه زورخونه». باور نمی کنین؟ من عاشق کشتی بودم اما یه لحظه هم از زورخونه و گود باصفاش غافل نبودم. می دونین چرا؟ واسه اینکه درِ زورخونه کوتاهه و هر کسی بخواد واردش بشه، باید خم بشه. یعنی از همون در ورودی باید تواضع رو یاد بگیره.

اگه هم بخوام از لحظه های کشتی گرفتن بگم، خب شاید فکر کنین که خیلی زود برم سراغ کشتی با بومگارتنر آمریکایی اما اینطور نیست؛ هر چند که تیتر کیهان ورزشی اون سال ها هنوزم یادمه که نوشته بود: «امان از خیمه های سنگین سلیمانی!»

بهتره از اول شروع کنم. من وقتی سال 35 به دنیا اومدم، خیلی تپل بودم. می گفتن پنج کیلو وزن داشتم! البته فقط من اینطوری نبودما. بابابزرگم هم دومتر قد داشت و 180 کیلو وزن! اول رفتم سراغ فوتبال و بعد خیلی زود جذب زورخونه شدم. واسه همین می گم من نوچه زورخونه هستم. یه خدابیامرزی بود به نام محمدعلی حساس. به من گفت بهتره برم سراغ کشتی. بعدش هم منو برد باشگاه هژبر. اونجا همه رو زدم و رفتم باشگاه پولاد که خیلی کشتی گیرهای معروفی داشت، مثه آقاتختی. 19 سالم بیشتر نبود که رفتم تیم ملی.

حالا بد نیست درباره مسابقه با بومگارتنر بگم. مسابقات جهانی 89 توی مارتینی سوییس بود و اگه ما می تونستیم آمریکا رو ببریم، خیلی خوب می شد. آخه تازه جنگ تموم شده بود و ما هم حسابی با آمریکا دشمن بودیم. اصلان اون بود که این لقمه رو برای صدام گرفت و انداختش به جون جوونای ما. بگذریم! من توی سنگین وزن مقابل بومگارتنر آمریکایی رفتم روی تشک. قبل از کشتی بلندگوی ورزشگاه همه اش اسم بومگارتنر رو اعلام می کرد و اسم منو خیلی آروم می گفت. همین موضوع هم به من برخورد و باعث شد غیرت ایرونیم به جوش بیاد. آقا بدجوری چلوندمش! یادش به خیر.

اگه بخوام درباره چیزهای دیگه ای که دوست دارم توی کتاب زندگی ام نوشته بشه صحبت کنم، بدم نمی آد از قضیه پیشنهاد رشوه مربی مجارها بنویسم. توی مسابقات جهانی بودم که قبل از کشتی با حریف مجار، مربی حریف اومد جلو و بهم پیشنهاد رشوه داد تا پول بگیرم و به کشتی گیر اونا ببازم. من هم قبول نکردم اما انگار اونا تونستن داور رو بخرن. واسه همین داور منو سه اخطاره کرد و منم آخر کشتی دست داور رو بردم بالا!

راستش حتما دوست دارم از کشتی هام با آقا رضا سوخته سرایی بنویسم. یادمه یه بار برای دیدن کشتی من و آقا رضا ورزشگاه پر جمعیت شد. نتیجه اش هم اصلا مهم نیست؛ لااقل الان دیگه مهم نیست. وقتی زنده بودم هم گفتم که حاضرم قلبم رو بدم تا آقا رضا حالش خوب بشه. اینو وقتی گفتم که من و آقا رضا با هم مریض شده بودیم و توی یه بیمارستان خوابونده بودن مون. اونوقت چهارتا رگ قلب این بنده خدا گرفته بود، منم گفتم که حاضرم قلبم رو بدم تا سوخته خوب بشه.

روح ا... داداشی؛ مردی که زود رفت، اما خوب رفت

من نه سن و سالم اندازه ناصرخان و آقارضا سلیمانی بود و نه فرصت شد اندازه این بزرگان مقام بیارم. خب، خیلی زود جوونمرگ شدم. هیچ کس باورش نمی شد اما اینکه می گن مرگ از رگ گردن هم به آدما نزدیکتره، همینه دیگه!

روایت های نانوشته؛ از حجازی تا روح الله داداشی

من آرزوهای زیادی داشتم اما اینجا قراره درباره زندگی ام حرف بزنم. اگه قرار باشه من از 30 سال حضورم در دنیا بگم یا بنویسم، خیلی خلاصه می گم که زندگی ام چیزی جز «تلاش» و «گذشت» نبود. می گم تلاش چون دوران کودکی و نوجوانی نسبتا سختی داشتم و باید برای به دست آوردن هر چیزی تلاش می کردم. کرج به دنیا اومدم و دهمین فرزند خونوادم بودم. کوچکترین پسر خونواده هم میون 7 برادر و 4 خواهر بودم. یادش به خیر، تابستونای دوره نوجوونی که دستفروشی می کردم!

ورزش کردن رو با کشتی شروع کردم و دو سال هم کشتی گرفتم اما یه دفعه رفتم پرورش اندام. یه سال هم بیشتر طول نکشید که قهرمان کرج شدم. البته می دونین که قهرمان کرج بزرگ، یه جورایی یعنی قهرمان ایران. تا دیپلم هم بیشتر وقت نشد که درس بخونم. بعد هم برای رسیدن به مقام قهرمانی پرورش اندام ایران و اول شدن توی مسابقات قوی ترین مردان ایران خیلی تلاش کردم. یه چیزی می گم و شما هم یه چیزی می شنوین. واقعا سخت بود!

این از بخش تلاش کردن من. بعد می رسیم به بخش گذشت. کسایی که منو می شناسن، می دونن که اهل کینه ورزی و اینجور چیزها نبودم. همه رو می بخشیدم. الان هم همینطورم. حتی قاتلم رو می گم. اون رو هم می بخشم. اشتباه کرد، جوونی کرد و قصاصش رو هم کشید. این از مجازات اون دنیاش. امیدوارم این دنیا وقتی من حلالش می کنم، خدا هم از سر تقصیراتش بگذره. اصلا زندگی یعنی تلاش و گذشت. من دوست دارم ته داستان زندگی من، به خواننده هاش بگه که زندگی اونقدر ارزش نداره که فقط برای خودت کار کنی و از همه هم شاکی باشی.

تا یادم نرفته، اینو هم بگم که یه بنده خدایی از شمال کشور بعد مرگم اومده و گفته بود که من خرذجی زندگی خودش و خونوادش و هزینه درس خوندنش رو می دادم. حرفم اینه که ارزش این کارها به مخفی بودنشونه. یه کاره اومدی در خونه ما که مثلا بگی من آدم خوبی بودم؟ من که راضی نبودم بگی اما حالا که گفتی، بذار منم بگم که آخر قهرمانی و مدال گرفتن و قهرمان شدن، تازه آغاز خاک شدنه؛ هم به معنای خاک پای مردم شدن و هم به معنای نیست شدن و مردن. حکایت من، حکایت مردیه که زود رفت اما فکر کنم خوب رفت!

ایویچ؛ خاطرات پیرمرد دلشکسته

حدس می زنم دلیل حضور من توی جمع شما ورزشکارای ایرانی، اینه که منم حرفایی واسه گفتن دارم که اگه در صندوقچه دلم رو باز کنم، شاید خیلی چیزها توی فوتبال ایران عوض بشه. اون دنیا که فرصت نشد و من خیلی دلشکسته از ایران رفتم.

روایت های نانوشته؛ از حجازی تا روح الله داداشی

درست یادمه. یک شب پیش از اینکه همراه تیم ملی ایران بریم ایتالیا برای دیدار دوستانه با تیم آ.اس.رم، خونه سفیر ایتالیا در تهران میهمانی شام دعوت بودیم. اگه اشتباه نکنم، یه جایی اطراف کامرانیه یا فرمانیه تهران بود، توی یه باغ وسیع با درخت های بلند و چمن های زیبا. یه عمارت قدیمی هم وسطش بود که وقتی با بچه های تیم رفتیم داخلش، دیدیم بسیار هم شیک و مجلله.

اون شب، سفیر ایتالیا قبل از شام خوردن، برای ما در مرحله نهایی جام جهانی 1998 فرانسه آرزوی موفقیت کرد. البته آرزو کرد در مدت حضور در ایتالیا هم بهمون خوش بگذره. من می دونستم که انتهای این قصه خوش نیست، اما فکر نمی کردم توی همون ایتالیا همه چیز خراب بشه، واسه همین وقتی یه خبرنگار جوون ایرانی ازم درباره سیستم 2-4-4 نوین پرسید و اینکه آیا دفاع چهار نفره خطی که من در نظر گرفته بودم، برای فوتبال ایران که به روش 2-5-3 عادت داشت، خوب هست، گفتم که «نگران نباش. این سیستم به زودی زود می شه سیستم برتر فوتبال دنیا.»

اتفاقا اینطوری هم شد. البته اون شب به اون آقای خبرنگار به طعنه گفتم که این سیستم جواب می ده، اگه برخی آقایون بذارن! نمی دونم اون جوون منظور منو فهمید یا نه، اما داستان همون شدکه حدس می زدم. امیدوارم اون خبرنگار جوون که الان باید 40 سال رو رد کرده باشه، یه جورایی این حرفای منو بشنوه و جایی هم بنویسه.

ما با تیم ملی ایران رفتیم ایتالیا و با آ.اس.رم بازی کردیم، بازی که نه، یه کابوس بود. نمی دونم اونا واقعا به ما هفتا گل زدن یا ما خودمون هفتا گل خوردیم!

نمی دونم همون زمان یعنی بعد از بازی با آ.اس.رم یا بعد از اون، جلسه ای توی تهران واسه تیم ملی گذاشتن و منو برکنار کردن. آقایون از هشت شب تا سه و چهار صحبت کردن و تهش هم گفتن ایویچ باید بره. وقتی هم خبرنگارها و افکار عمومی از اونا پرسیدن که چرا، گفتن ایویچ ضعیفه و از اینجور حرفا. من اگه کتاب خاطرات فوتبالی ام در ایران رو بنویسم، توی اون افشا می کنم که خودتون هم این حرفا رو قبول نداشتین.

یادتونه قبل و حتی بعد از برکناری من می گفتین که استحکام خط دفاعی ایران مدیون تفکرات ایویچه؟! ناسلامتی من طراح تاکتیک فوتبال اروپا بودم. من توی کتابم می نویسم که کسی دوست نداشت توی مرحله نهایی جام جهانی من روی نیمکت مربیگری ایران بشینم. دیگجه بحث هایی مثه اینکه دوست داشتن یه مربی ایرانی روی نیمکت تیم ملی باشه هم بحث های حاشیه ای بود چون آقا جلال هم که اومد جای من، اصلا اونقدر از ایران و فوتبال ایران دور بود که خیلی از مربی های این کشور از انتخاب اون انتقاد کردن. موضوع چیز دیگه ای بود. فکر می کنم اگه اینطور چیزها رو بنویسم، حتما حاشیه درست می شه.

تا یادم نرفته این رو هم بگم که اگه قرار باشه توی کتابم از یه نفر تعریف کنم، اون کسی نیست جز مهدی مهدوی کیا. خیلی دوستش داشتم. خدا نگهدار این جوون باشه. مهدوی کیا یه بار صادقانه گفته بود که «ایویچ در هر جلسه تمرین به ما می گفت که یوگسلاوی تنها از یک راه می تونه به ما گل بزنه؛ اون هم ضربات ایستگاهی میهایلوویچ. جالب اینکه ما هم در نخستین بازی جام جهانی 1998 یک به صفر مغلوب یوگسلاوی شدیم و همون یه گل رو هم میهایلوویچ روی یک ضربه ایستگاهی به ایران زد.»

آقا مهدی همیشه با صداقت بوده و من فکر می کنم خیلی به درد فوتبال ایران بخوره.

دوربین آرام آرام از جمع دور می شود و از فضای بالای ر این چهار نفر، فیلم می گیرد. آنها هنوز مشغول صحبت کردن هستند. صدایی دلنشین یک شعر زیبا را زمزمه می کند: «هوا آرام؛ شب خاموش؛ راه آسمان ها باز؛ خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز...»
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه